درباره ما

خشت اول چون نهد معمار کج                    تا ثریا می رود دیوار کج

 

 

مائده شاه زیدی که بود ، که شد ؟

دختری متولد شده در روزهای سرد زمستان و برف و یخبندان اما در خانواده ای گر م و دلنشین.

زمان ما خیلی رسم بود که اگر کسی دوتا دختر و یک پسر داره پس خدا بهشون یه پسر دیگه  هم بده که  بقول خودشون جفت شون جور بشه ، و خب این قاعده در خانواده ما هم انگار بدون اینکه خودشون بخواهند داشت رعایت میشد.

همه به مامان وبابام میگفتن خوب حالا که دوتا دختر و یک پسر خدا بهتون داده پس یه پسر دیگه هم بده تا جفت و جور بشه (( البته جالبه  همه از همه چیز انگار خبر داشتند جز خود  خدا )) دست بر قضا مامان و بابای من که  همون موقعش هم به حرف هیچکس گوش نمی دادن و خودشون و فکرشون از همه چیز مهمتر بود ، تصمیم به بچه دار شدنشون هم به خاطر حرف مردم نبود و اونا دوست داشتن بچه چهارم هم داشته باشند. که خوب حاصلش من هستم که در خدمتتون دارم  صحبت می کنم.

 به قول اطرافیان دختر بهتر از پسر بود (البته طبق نگاه دیگران که هرکس دوتا دختر داره باید دوتا پسر هم  داشته باشه)

خلاصه این دختر بهتر از پسر ، از همون دوران کودکی ، عاشق بازی و کتاب و قصه گفتن و شنیدن بود. خدارحمت کنه مادربزرگمو ، همیشه خونه شون که می رفتیم برای من و بقیه نوه ها ، که هم سن وسال بودیم قصه وشعر می گفت.

شاید بودن در یک خانواده شلوغ و پر نشاط بود که مرا روز به روز اجتماعی تر می کرد. البته واقعا بیشتر مواقع پدرم هرجا که می رفت و میتوانست منو باخودش میبرد و من با جامعه و محیط خیلی زودتر از موعد آشنا شدم

همیشه مدل بازی کردنم  سبک معلمی ، درس و یاد دهی و مامان خانواده شدن ، بود. بسیار شلوغ و پر حرف و پر جنب جوش…..

خب طبیعی هم بود چون در یک خانواده  سبک زندگی بازاری ( پدرم در میدان نقش جهان اصفهان حجره  داشتند ) بزرگ شده بودم.

خداییش عاشق درس خوندن بودم و میشه گفت همیشه شاگرد اول میشدم ، چه در درس ، چه در ورزش و کارهای فوق برنامه مدرسه ( ولی خودمونیم هیچ کدوم خیلی هم  موثر نبود البته مدل آموزشی مدارسمون منظورمه )

تا اینکه بزرگ و بزرگ تر شدم و به قول بزرگتر ها خانومی شدم برای خودم. دیپلم تجربی گرفتم ، در دانشگاه دوست داشتم رشته ی دندانپزشکی بخونم اتفاقا داشنگاه آزاد هم قبول شدم ولی خب دانشگاه دولتی اون زمان بورس بود و به خاطر افکار اطرافیان مجبور به خوندن رشته حسابداری  در دانشگاه شدم. اما واقعا دوستش نداشتم و با اینکه از همان ترم دوم دانشگاه مشغول به کار حسابداری و مدیر بازرگانی شدم ، درس را هم ادامه دادم.

 در شرکت  سخت کار می کردم ، از صبح ساعت 7:30 تا …… امااااا شب که میومدم خونه اصلا  حس خوبی از خودم و دنیای خودم نداشتم و اصلا راضی نبودم. انگار  مثل شازده کوچولو گل سرخم و گم کرده بودم و دنبالش میگشتم.

رویای تدریس و آموختن به دیگران البته از سال های اولیه دبیرستان همیشه با من بود و خب همون سالها هم چه در دبیرستان چه دانشگاه به عنوان معلم خصوصی درس هایی را که توانایی داشتم به دیگران می اموختم ، امااااااااا باز راضی نبودم

تا اینکه مجددا ً در حین کار مدیریتی  دوباره درس خوندم و رشته روانشناسی را ابتدا از مقطع لیسانس و بعد هم فوق ادامه دادم.

به اصرار اساتید خیلی خوبم  در این سالها  انگیزم برای کار آموزش بیشتر و بیشتر میشد چون اثر گذاری خودم را می دیدیم و علاقه مند تر میشدم.( ولی جالب بود یه آدمی که با آدم بزرگ ها سرکله میزده حالا  قراره با آدم کوچولوها باشه )

حالا چرا کودک؟

جرقه کار کودک  از سال 90 تو ذهن من خورده شد زمانی که دختر کوچولویی را نزدیک سوپر مارکت دیدم که مادرش داشت با تلفن همراه صحبت می کرد بدون اینکه توجهی به دختر 4 ساله ش بکنه به راه و کار خودش ادامه میداد و دختر هرچی گریه و زاری می کرد مادر توجهی  نمی کرد. اون زمان من میدونستم اورژانس اجتماعی هست ولی اثرش را نمی دونستم فقط میدونستم هست ، با جرأت فراوان رفتم گفتم: آهای خانم چرا به دخترت توجه نمی کنی؟  ما میتوانیم به عنوان شهروند تماس بگیریم و بگیم دخترتون با مشکل روبرو شده ( البته خیلی مطمئن بودم که جواب نمیداد )

اون خانم با من نشست کلی حرف زد و من که تازه دانشجوی سال آخر روانشناسی بودم از پس اون گفت وگو به خوبی برآمدم (که بهش گفتم توفیق اجباری) از همون زمان درکنار مدرک تحصیلیم شروع به آموزش های مربوط به کار کودک کردم.

گذشت و گذشت  تااینکه الان درخدمت شما هستم با کلی  خاطرات خوب با بچه ها و کلاس های جور واجوری که براشون تشکیل دادم و مامان بابا ها را تونستم خوشحال کنم البته واسه مامان و باباها هم کلی کارگاه های حضوری رنگارنگ داشتیم.

و الان  همچنان برای رسالتم  تلاش میکنم تا بتوانیم کودکانی داشته باشیم که از ته دل بخندند و با تمام وجود امکان یادگیری و آموزش داشته باشند. و دلم میخواد بتوانم به هدفم دست یابم که مدل آموزشی کشورمون  تغییر کنه و همه در فضایی انسانی مشغول به تحصیل و آموزش شوند  و سیستم انسان گرایانه  جای رفتار گرایی را بگیره و هر فرد براسا س تئوری  انتخابی که داره زندگی شو به خوبی بسازه.

که خب خشت اول زندگی هر انسانی دوران کودکی اونه. و به عقیده ی من فهمیده ترین و باشعورترین موجودات  بچه ها هستنند همین کودکان خودمون که میگیم هیچی نمیفهمند و من بعنوان نماینده رسمی اونها میگم که همه چی میفهمند اگر ما والدینی آگاه تر باشیم و آگاهانه رفتار کنیم.

رسالتم:

آموزش به  کودکان و والدین  سرزمینم  یعنی جهان  است. که جهانی شاد و سرحال و سالم از نظر روح و جسم داشته باشیم و همه باهم دنیا را جایی برای بهتر بودن و بهتر زندگی کردن بسازیم.

هر نفر به سهم خودش و برای نسل های بعدیمان میراث فرهنگ و عشق و شادمانی به یادگار بگذاریم یعنی کودکانی این چنین…

شعار من همیشه دو چیز است:

1- بازی دنیای کودکان است ، با دنیای کودکان بازی نکنید.

2- بچه های ما آنی نمی شوند که ما میخواهیم ، آنی میشوند که ما هستیم.